کاش نامت باران بود!

آنوقت ..تمام مردم شهر هم برای آمدنت دعا می کردند...

(اللهم عجل لولیک الفرج)



تاريخ : جمعه 2 اسفند 1392 | 23:40 | نویسنده : melika |



تاريخ : جمعه 2 اسفند 1392 | 23:36 | نویسنده : melika |

صاحب من

تمام دلخوشی ام همین  است

جنس بد اخر سر ه صاحبش بر میگردد



تاريخ : جمعه 2 اسفند 1392 | 23:14 | نویسنده : melika |

آتشي نمى سوزاند "ابراهيم" را ،

و دريايى غرق نمي کند "موسى" را ؛

کودکي، مادرش او را به دست موجهاى "نيل" مي سپارد ،

تا برسد به خانه ي فرعونِ تشنه به خونَش ؛

ديگري را برادرانش به چاه مى اندازند ،

سر از خانه ي عزيز مصر درمي آورد !

مکر زليخا زندانيش مي کند ،

اما عاقبت بر تخت ملک مي نشيند...

از اين "قِصَص" قرآنى هنوز هم نياموختي؟!

که اگر همه ي عالم قصد ضرر رساندن به تو را داشته باشند ،

و خدا نخواهد ؛

نمي توانند ...

او که يگانه تکيه گاه من و توست !

پس ؛

به "تدبيرش" اعتماد کن ،

به "حکمتش" دل بسپار ،

به او "توکل" کن ؛

و به سمت او "قدمي بردار" ،

تا ده قدم آمدنش به سوى خود را به تماشا بنشيني...

التماس دعا



تاريخ : چهار شنبه 30 بهمن 1392 | 22:3 | نویسنده : melika |

سلام دوستان تو اين پست مي خوام ي  اتفاقي واقعي رو براتون تعريف كنم ، قضاوت آخرش باشماست:

 

چندوقت پيش بود ( در ايام نوروز) كه تو نزديكي هاي محل زندگيه  ما  يه آتش سوزي رخ داد.

 قضيه از اين قرار بود كه اهالي خونه به منظور ديد و بازديد خونه رو ترك ميكنن اما غافل از اينكه اطو روشن مونده!

اونم درست نزديكه سيم هاي كامپيوتر . و همونطور كه ميشه حدس زد، اطو ميفته و سيم هارو داغ ميكنه و آتش...

از اونجايي كه اكثر اهالي محل هم خونه نبودن و كلا كوچه خلوت بود آتيش تا ميتونست سوزوند و نتيجه اين شد كه از اون خونه به معناي واقعي هيچي نموند ...هيچي....

آتيش به حدي شدت گرفت كه حتي نزديك بود به خونه هاي ديگه هم برسه...

و در اينجا بود كه ماموران زحمت كش آتش نشاني با سرعت بسيار خودشونو به محل حادثه رسوندن. اونقدر با سرعت اومدن كه حتي يادشون رفت تانكراشونو آب كنن.!!!! باور ميكنين؟؟ خونه و محله داشت مي سوخت ماشين اتش نشوني اب نداشت تازه بيسيم زدن يه ماشين ديگه بياد...!!

و حالا تقريبا ميتونين تجسم كنين چه بلايي سر اون خونه اومد ديگه؟؟

از در و ديوار هيچي نموند .. سقف ريخت ..تمام وسايل خاكستر شد( باوركنين درحدي بودكه با بيل فقط خاكستر وسايل و جمع كردن )

و بزرگترين وسيله اي كه از خونه مونده بود تلويزيون بود كه مچاله شده بود طوري كه با يه دست ورداشتن انداختنش بيرون!

اما  همه اينا رو بي خيال!

نكته مهمي كه ميخوام بهتون بگم ميدونيد چيه ؟

 اون چيز مهم نه شدت آتيشه ، نه خاكستر شدن اسباب خونه ، نه علت آتش سوزي ، نه دير رسيدن آتش نشوني و نه ..!!

نكته ي مهم اينه كه:

تو بين اون همه دود و آتيش و در حالي كه از اسباب و اثاثيه و در و ديوار هيچي نمونده بود درست كنار همون تلويزيوني كه شده بود قد يه كف دست ؛ يه قرآنم بود...

قرآنه سالمه سالم بود حتي يه برگشم نسوخته بود !!!!

يه لحظه به عمق ماجرا فكر كنيد.



تاريخ : سه شنبه 29 بهمن 1392 | 19:33 | نویسنده : melika |



تاريخ : دو شنبه 28 بهمن 1392 | 19:37 | نویسنده : melika |

-فرشته از سنگ میپرسه چرا از خدا نمیخوای که تو رو

 

انسان کنه سنگ میگه هنوز اونقدر سخت نشدم که

 

انسان بشم.



تاريخ : دو شنبه 28 بهمن 1392 | 19:32 | نویسنده : melika |

عاشق                           عاشق تر
نبود در تار و پودش دیدی گفت عاشقه عاشق
@@@@@@@   نبودش  @@@@@@@@@
امشب همه جا حرف  از آسمون و مهتابه  ،  تموم خونه دیدار این خونه 
فقط خوابه ، تو که رفتی هوای  خونه تب داره  ،  داره از درو دیوارش غم 
عشق تو می باره ، دارم می میرم از بس غصه خوردم ،  بیا بر گرد تا ازعشقت 
نمردم، همون که فکر نمی کردی نمونده پیشت، دیدی رفت ودل ما رو سوزوندش 
حیات خونه دل می گه درخت ها همه خاموشن، به جای کفتر و  گنجشک  کلاغای 
سیاه پوشن ، چراغ خونه  خوابیده  توی  دنیای خاموشی ،   دیگه  ساعت رو 
طاقچه شده کارش فراموشی  ، شده کارش فراموشی  ،  دیگه  بارون نمی 
باره  اگر چه  ابر سیاه  ،  تو که نیستی  توی  این خونه ،  دیگه  آشفته 
بازاریست  ،  تموم  گل ها خشکیدن مثل خار بیابون ها ،  دیگه  از 
رنگ و رو رفته ، کوچه و خیابون ها ،،، من گفتم و یارم گفت 
گفتیم و سفر کردیم،از دشت شقایق ها،با عشق گذرکردیم 
گفتم اگه من مردم ، چقدر به من وفاداری، عشقو 
به فراموشی ،چند روزه تو می سپاری 
گفتم که تو می دونی،سرخاک 
تو می میرم ، ولی 
تا لحظه مردن 
نمی گیرم

از دل



تاريخ : یک شنبه 27 بهمن 1392 | 20:48 | نویسنده : melika |

وقتی دلت بگیرد، دیگر فرقی نمی کند کجا باشی! دلت می خواهد که فقط بباری...
اما گاهی به بهانه غرور به دنبال جایی هستی که هیچکس نباشد !
زیر باران، قدم زدن در یک خیابان بی انتها و یا تنها راندن در یک مسیر مشخص با گوش دادن به یک ترانه پر از غم و یا حکایت بالش خیس در پی جاری شدن اشک های شبانه...
و حتی گاهی هم هر چقدر که غرور داشته باشی، میان هجمه نگاه ها که بغضت بگیرد، سر بر می گردانی، سکوت می کنی و لمس اشک هایی که نمی خواهی آشکار گردد...
مثل همین حالا !
لابد تو هم خیلی دلت گرفته که می خواهی ببارش..



تاريخ : یک شنبه 27 بهمن 1392 | 20:44 | نویسنده : melika |

یک روز میرسد...

یک ملافه ی سفید پایان میدهد...

به من...

به شیطنت هایم...

به بازیگوشی هایم...

به خنده های بلندم...

روزی که همه با دیدن عکسم بغض میکنند و میگویند:

دیوانه، دلمان برای مسخره بازی هایت تنگ شده.گریه
Www.Pix98.CoM crying 013 عکس های هنری و عاشقانه از گریه کردن



تاريخ : شنبه 26 بهمن 1392 | 20:29 | نویسنده : melika |
صفحه قبل 1 ... 8 9 10 11 12 ... 26 صفحه بعد
.: Weblog Themes By BlackSkin :.