من خدایی دارم،
که در این نزدیکی است

 

نه در آن بالاها

 

مهربان، خوب، قشنگ

 

چهره اش نورانیست

 

گاهگاهی سخنی می گوید،
با دل کوچک من

 

ساده تر از سخن ساده من

 

او مرا می فهمد

 

او مرا می خواند،
او مرا می خواهد
او همه درد مرا می داند
یاد او ذکر من است،
در غم و در شادی

 

چون به غم می نگرم،
آنزمان رقص کنان می خندم

 

که خدا یار من است،
که خدا در همه جا یاد من است

 

او خدایست که همواره مرا می خواهد
دیگران می گویند :

 

آن کسانی که به ظاهر بنده خوب خدایند

 

به من می گویند :

 

مرد کافر شده ای!!

 

و چه هشدار که از آتش دوزخ دادند

 

باز هم می گویند:
که خدا اینجا نیست

 

و خدای آنها، غیر آنست که من می بینم،
می دانم

 

یک خدایی بی رحم
غرق در خودخواهی،

 

عاشق ظلم و ریا و همه در خشم و عذاب

 

آن خدایست که آنها گویند
بنده او باشیم
دیده را می بندم

 

در دلم می خندم
زیر لب می گویم :

 

پس خدا اینجا نیست



تاريخ : چهار شنبه 7 اسفند 1392 | 11:47 | نویسنده : melika |

عشق یعنی خلوت راز و نیاز

عشق یعنی سوز بی ماوای ساز

عشق یعنی کوی ایمان و امید

عشق یعنی یک بغل یاس سپید

عشق یعنی لحظه ی دیدار یار

عشق یعنی انتهای انتظار

عشق یعنی وعده ی بوسُ کنار

عشق یعنی یک تبسم بر لب زیبای یار

عشق یعنی حس نرم اطلسی

عشق یعنی با خدا در بی کسی

عشق یعنی هم کلامی بی صدا

عشق یعنی بی نهایت تا خدا ...

آره عشق یعنی من ، تو ، ما ، یعنی خدا



تاريخ : چهار شنبه 7 اسفند 1392 | 11:45 | نویسنده : melika |

خداوندا


دنیای آشفته ی درونم را که تنها از نگاه تو پیداست،


با لالایی مهربان خود، آرام کن


تا وجود داشتن و بودن را به زیبایی احساس کنم…



تاريخ : چهار شنبه 7 اسفند 1392 | 11:40 | نویسنده : melika |

ما اسیران تنیم ،از خاک اومده بر کفنیم

ما همه رهگذریم پیرو جوان میگذریم

عاقبت خاک به خاک میرسد و میگذریم

ما اسران تنیم ،نشود به اسیری گذریم

یک صدا یک حرف یک تصویر یک دل و هر کی می تواند خدایت دهد می تواند ستاند

کمی مراقب باشیم



تاريخ : دو شنبه 5 اسفند 1392 | 1:9 | نویسنده : melika |



ما به هم نمی رسیم


امّا


بهترین غریبه ات می مانم


که تو را همیشه دوست خواهد داشت . . .


تاريخ : یک شنبه 4 اسفند 1392 | 23:37 | نویسنده : melika |

بهمن پسر 26 ساله ای بود که با دختری به نام آرمیتا دوست بود.

از دوستی این دو 10 ماهی می گذشت و بهمن روز به روز به

دوست دخترش بیشتر عادت می کرد. تمام این 10 ماه آنان

تمام فرصت بیکاری شان را با هم می گذراندند.

هر دو دانشجو بودند و اصلا دوستی شان در دانشگاه رقم خورده بود.

آنها جوری به هم عشق می ورزیدند که به غیر از

بچه ها خیلی از استادها هم از رابطه اونا باخبر بودند.

 اما داستان از جایی شروع شد که روز ولنتاین نزدیک

بود و هر دو به خصوص بهمن به فکر کادویی زیبا برای آرمیتا بود.

بهمن به یک مغازه رفت تا برای دوست دخترش هدیه

بگیره وقتی داخل مغازه شد گفت خانم ببخشید این چنده :

دختر رویش را برگردون تا قیمت بگه

وقتی قیمتو گفت چهره اش نمایان شد

و موجی بهمن رو گرفت.اره انگاری بهمن در یک نگاه از

دخترک خوشش آمده بود و عاشقش شده بود در سکوت بود که

دختره پرسید : می خوای هدیه ولنتاین برای دوست دخترت بگیری ؟

بهمن در فکر بود یهو سراسیمه جواب داد:

نه بابا من دوست دختر ندارم شما دعا کن خدا یکی نصیب کنه.

چه چیزی حسه عشقو در بهمن بوجود اورده بود

شایدم اصلا عشق نبود و هوس بود اما هر چیزی

که بود تمام یاد آرمیتا رو از یاد بهمن برده بود.

بهمن دید کسی در مغازه نیست به دخترک گفت :

شما منو به یاد عشق گمشده ام می اندازید می تونیم با هم باشیم.

بهمن انگار یادش رفته بود اصلا باسه چی تو اون مغازس .

دخترک خوشحال شد و با کمی اکراه گفت اره می تونیم.

و این گونه بود آغاز دوستی بهمن و سارا.

سارا در اون مغازه کار می کرد و اندام و ظاهر جذابی

داشت که احتمالا همین باعث شد تا بهمن با او دوست شود.

بهمن از اون روز بیشتر وقتش با سارا بود و کمتر با آرمیتا می گشت.

بهمن حتی روز ولنتاین با قراری که با ارمیتا گذاشته بود

عمل نکرد و ارمیتا بیچاره با هدیه ای که برای بهمن

خریده بود 2 ساعت در کافی شاپ منتظر بود اما خبری از بهمن نبود

بهمن با سارا بود و هدیه گرانبهایی برای او خریده بود؛

ارمیتا ناراحت بود و دیگه خودش شک کرده بود ؛

دیگر رابطش با بهمن قطع شده بود ؛ تا روزی که

بهمن با تعدادی کارت عروسی وارد کلاس شد ؛ و کارتها رو پخش کرد

خیلی از بچه فکر می کردند عروس ارمیتاس و به او تبریک می گفتند

اما آرمیتا همه رو انکار می کرد؛ وقتی کارتها رو باز کردند

دیدند نوشته بهمن و سارا که تو اون زمان استاد پرسید

بهمن مگه ارمیتا عشق تو نبود؟

تو همین لحظه آرمیتا گفت : خواهش می کنم استاد بس کنید .

بهمن گفت : آرمیتا خانوم پلی بود برای من برای رسیدن به عشقم.

در این لحظه آرمیتا با چشمهای گریون کلاسو ترک کرد.


بهمن یادش رفته بودکه زمانی روزی 100 بار به آرمیتا می گفت :

 

تویی تنها عشقم.



تاريخ : یک شنبه 4 اسفند 1392 | 23:35 | نویسنده : melika |

هى پسر شاید بى تو بودن واسم سخت باشه


اما نمیزارم تصورت از من فقط رو تخت باشه

 



تاريخ : یک شنبه 4 اسفند 1392 | 23:28 | نویسنده : melika |

هیچ زنی را ،

 

در هیچ کجای دنیا نمی توانی پیدا کنی که به

 

یکباره عاشق مردی شود!

 

زن ها آرام آرام در یک مرد جوانه میزنند.

 

اما

 

امان از وقتی که زنی ، در وجود مردش ریشه بدواند .

 

این جور عشق های یک زن را ، هیچ تبری نمی تواند از پا در بیاورد .

 

حالا میخواهد تبر زمان باشد ، یا حتی تبر مرگ ...

 

 

اما چرا ...

 

همیشه یک استثنا وجود دارد

 

و آن برای از ریشه خشکاندن یک زن ،

 

"خیانت "به عشق اوست !...



تاريخ : یک شنبه 4 اسفند 1392 | 23:24 | نویسنده : melika |

ذکـــــرهـــــای آرامــش دهنــــده
برای هر ترسی « لا اله الا الله »

برای هر غم و اندوهی « ما شاء الله »

برای هر نعمتی « الحمد لله »

برای هر آسایشی « الشکر لله »

برای هر چیز شگفت آوری « سبحان الله »

برای هر گناهی « استغفر الله »

برای هر مصیبتی « انا لله و انا الیه راجعون »

برای هر سختی و دشواری « حسبی الله »

برای هر قضا و قدر « توکلت علی الله »

برای هر دشمنی « اعتَصمتُ بالله »

برای هر طاعت و گناهی « لا حول و لا قوة الا بالله

العلی العظیم »



تاريخ : جمعه 2 اسفند 1392 | 23:43 | نویسنده : melika |

chadore-man.Www.Shabhayetanhayi.ir

چـادرِ مـن

 

نـه بـرای نشـان دادن فقـر در سریـال هـای کشـورم است …

 

نـه لبـاس متهمـان ِ دادگـاه و زنـدان هـا …

 

چـادر مـن تـاج بنـدگـی مـن است …

 

سنـد زهـرایی بـودنـم را امضــا میکنـد …!

 

طعنـه هـا دلسردت نکنـد بـانــو …

بـا افتخـار در کوچـه هـای شهـر قـدم بـزن …!

 

برگرفته از وبلاگ شبهای تنهایی

 

 


تاريخ : جمعه 2 اسفند 1392 | 23:41 | نویسنده : melika |
صفحه قبل 1 ... 7 8 9 10 11 ... 26 صفحه بعد
.: Weblog Themes By BlackSkin :.